تبلیغات
این وبلاگ عنوان ندارد - مطالب ابر خدا

این وبلاگ عنوان ندارد

داناترین شما آدمیان کسیست که چون سقراط بداند که هـیـــــچ نمی داند . .

کاش می شد


کاش می شدزندگی‌ را تًف کرد
یک نفس عمیق
و انباشته‌های مغز و دلت را می کشیدی بیرون
غلظت یک عمر تردید را چند بار دور دهانت می‌‌چرخاندی
بعد با تمام قوا می‌ انداختی اش رویِ زمین
شاید از هم پاشیده شود زیرِ پای اولین رهگذرِ سر به هوا

کاش زندگی‌ مثل یک فحش رکیک بود
نثار کوچه‌های بن بست می‌‌کردی
نثارِ دیوار‌هایِ خاکستری این شهر
می گذاشتی حل شود در ناسزا و خشم مردم دیگر
سبک تر از همیشه بر می گشتی به خانه ات
شاعر می‌‌شدی
و روزگارت را اینبار با وزن و قافیه می‌‌سرودی

کاش زندگی‌ یک داستان بود
خوب یا بد
سر و تهش را یک جوری به هم می‌‌آوردی
بعد با خیالِ راحت تکیه میدادی به آخرین لحظات
و خوابِ روز‌های خوش می‌دیدی

کاش می شد رفت و یقه‌ ی خدا را گرفت
کاش می شد پرسید
اسمِ این لعنتی را خودت به تنهایی زندگی‌ گذاشتی یا از کسی‌ کمک گرفته‌ای ؟؟
کاش می شد به خدا کمک کرد
زندگی‌ را برایِ آدم‌ها کمی‌ ساده تر کند


نیکی‌ فیروزکوهی




کاش  می شدزندگی‌ را  تًف کرد
یک نفس عمیق 
و انباشته‌های مغز و دلت را می کشیدی بیرون
غلظت یک عمر تردید را چند بار دور دهانت می‌‌چرخاندی
بعد با تمام قوا می‌ انداختی اش رویِ زمین
شاید از هم پاشیده شود زیرِ پای اولین رهگذرِ سر به هوا

کاش زندگی‌ مثل یک فحش رکیک بود
نثار کوچه‌های بن بست می‌‌کردی
نثارِ دیوار‌هایِ خاکستری این شهر
می گذاشتی حل شود در ناسزا و خشم مردم دیگر
سبک تر از همیشه بر می گشتی به خانه ات
شاعر می‌‌شدی
و روزگارت را اینبار با وزن و قافیه می‌‌سرودی

کاش زندگی‌ یک داستان بود
خوب یا بد
سر و تهش را یک جوری به هم می‌‌آوردی
بعد با خیالِ راحت تکیه میدادی به آخرین لحظات
و خوابِ روز‌های خوش می‌دیدی

کاش می شد رفت و یقه‌ ی خدا را گرفت
 کاش می شد پرسید
اسمِ این لعنتی را خودت به تنهایی زندگی‌ گذاشتی یا از کسی‌ کمک گرفته‌ای ؟؟
کاش می شد به خدا کمک کرد
زندگی‌ را  برایِ آدم‌ها کمی‌ ساده تر کند


نیکی‌ فیروزکوهی




Photo by Pedro Luis Raota
Photo by Pedro Luis Raota





طبقه بندی: دلنوشته ها،
برچسب ها:کاش، می شد، زندگی‌، خدا،
[ سه شنبه هشتم بهمن 1392 ] [ ساعت 23 و 59 دقیقه و 59 ثانیه ] [ Mr. ALone ] [ نظرات() ]

تصمیم


انسان،

کوچک بماند بهتر است؛

به دنیا نیاید بهتر است.

اصلاً این فیلم را به عقب برگردان:

آن‌قدر که پالتوی پوستِ پشتِ ویترین پلنگی شود

که می‌دَود در دشت‌های دور.

آن‌قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند

و پرندگان دوباره بر زمین...




نه!

به عقب‌تر برگرد:

بگذار خدا،

دوباره دست‌هایش را بشوید؛

در آینه بنگرد؛

شاید،

تصمیم دیگری گرفت...


--------------------







طبقه بندی: دلنوشته ها،
برچسب ها:تصمیم، خدا، شاید، دست، پالتو، پوست، پلنگ، جنگل، عصا، پیاده، درخت،
[ یکشنبه سی ام تیر 1392 ] [ ساعت 11 و 32 دقیقه و 33 ثانیه ] [ Mr. ALone ] [ نظرات() ]

این روزها



ایـــن روزهـــآ

اפســـآس مے کنــــــم

وقتـــے مـــے نویســـم

פֿבآ چشمهـــآیش رآ مـــے گیـــرב…

وقتـــے مـــے פֿـــــوآنــــم

گوشهـــآیش رآ…

صـــاבقـــآنـــہ بگــــویــــم،

فکــــر مـــے کنـــم

פֿــــבآ هــــم از ســـاבگـــے مـــن

و פـــرفهـــآے تکـــرآرے ام

פֿستـــہ شــــבه استـــ !!!



مرسی از آبجی سحر




طبقه بندی: دلنوشته ها،
برچسب ها:این روزها، من، حرف، چشم، گوش، خدا،
[ پنجشنبه بیستم تیر 1392 ] [ ساعت 05 و 20 دقیقه و 04 ثانیه ] [ Mr. ALone ] [ نظرات() ]

الووو ...



الو .. سلام.. منزل خداست؟
این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر صدای من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره ...... تا خدا خداست




طبقه بندی: دلنوشته ها،
برچسب ها:الو، سلام، خدا، اشک،
[ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 ] [ ساعت 18 و 00 دقیقه و 28 ثانیه ] [ Mr. ALone ] [ نظرات() ]

رویا


دیـــوار مست و پنجـــره مست و اتاق مست !
این چندمین شب است که خوابم نبرده است ؟!
رؤیای «تو» مقابل «من» گیج و خط خطی
در جیـــغ جیــــغ گردش خفـّاشهــــای پـست
رؤیای «من» مقابل «تو»
                                          تو که نیستی!

[دکتر بلند شد... و مــــرا روی تخت بست]

دارم یواش... واش...

             کــــه از هوش می رَ... رَ...

پیچـیده توی جمـجمه ام هی صدای دست

هی دست، دست می کنــی و من که مرده ام

مردی که نیست خسته شده از هرآنچه هست!

یا علم یا کـــه عقل...
               
                و یا یک خدای خوب...

«باید چه کار کرد ترا هیچ چی پرست؟!»

من از... کمک!

      ... همیشه... کمک!

                  ... خسته تر... کمک!!

[مــــامـــــــان یواش آمد و پهلــــوی مــــن نشست]

 «با احتیاط حمل شود که شکستنیـ ...»

یکهو جیرینگ !

           بغض کسی در گلو شکست!





طبقه بندی: دلنوشته ها،
برچسب ها:مست، دیوار، اتاق، من، شب، خواب، رویا، تو، گیج، خط خطی، جیغ، خفاش، پست، دکتر، تخت، جمجمه، بست، مرد، خسته، علم، عقل، خدا، کمک، همیشه، مامان، احتیاط، بغض، گلو، شکست..،
[ جمعه سی و یکم شهریور 1391 ] [ ساعت 12 و 51 دقیقه و 04 ثانیه ] [ Mr. ALone ] [ نظرات() ]

دلتنگی من

 

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی

که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت

دلتنگی ام را به باد می سپارد

 

 





طبقه بندی: دلنوشته های عاشقانه،
برچسب ها:خنده، نذر، تو، همان، روز، خدا، عطر، دستهایت، دلتنگی،
[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ ساعت 12 و 44 دقیقه و 47 ثانیه ] [ پریا ] [ نظرات() ]

فاصله!!
 
دلتنگ میشوم گاهی...
دلتنگ نگاهی که گاهی کم میشود از معادله زندگیم...
دلتنگ احساسی که گاهی می اندیشم که سرد میشود به خاطر فاصله ها...
دلتنگ هستم اکنون...
وقتی بهار ،بهار فاصله هاست
وقتی نیستی
تبریک بگویم به فاصله ها آری
به فاصله ها
موفق بودند
از من دوری
امه نه سرد و نه کمرنگ
که رنگین کمان ترینی
شوق من با تو میگوید اکنون
نه فاصله تو را از من میگیرید و نه هیچ چیز
تو برایم بهاری
تو را زندگی به من تبریک می گوید
تو هدیه خدایی هیچ چیز تو را از من نخواهد گرفت
هیچ چیز....


برچسب ها:دلتنگ میشوم، گاهی، نگاهی، معادله زندگی، احساس، سرد، فاصله ها، بهار، نیستی، تبریك، دوری، رنگین كمان، تو، خدا،
[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ] [ ساعت 09 و 58 دقیقه و 30 ثانیه ] [ پریا ] [ نظرات() ]

تنهاییم ..

ثبت کنید

شوریدگیِ رفتنم

و شوریده وار رفتنم را

جز این ...

سراغ مرا حتی از خودم هم نگیرید

کسی‌ که هرگز زندگی‌ نکرده ...

تاریخچه‌ای هم ندارد

من ...

مصونِ تقدسِ باورِ انّا الیه راجعون ...

بناچار میروم

میگذارم قطره‌هایِ باران بگویند

چقدر بی‌ باورم

بی‌ باور به خدایی که مرا آفرید

و تو را

و دنیای بدون تو را

باران ببارد و بنالد تا همه بدانند

چه ...

قدر ...

تنهایم








طبقه بندی: دلنوشته ها،
برچسب ها:ثبت، شوریدگیِ، خودم، تاریخچه‌، تقدسِ، انّا الیه راجعون، باران، بی‌ باور، خدا، آفرینش، بدون تو، بنالد، تنهاییم،
[ شنبه یازدهم شهریور 1391 ] [ ساعت 17 و 00 دقیقه و 00 ثانیه ] [ Mr. ALone ] [ نظرات() ]

بیا...

 

گاهی دلم میخواهد وقتی بغض میکنم

خدا از آسمان به زمین بیاید

اشک هایم را پاک کند، دستم را بگیرد

و بگوید : اینجا آدم ها اذیتت میکنند؟!

 بیا برویم...

 





طبقه بندی: دلنوشته های عاشقانه، دلنوشته ها،
برچسب ها:گاهی، دلم، بغض، خدا، اشك، آسمان، دستم، آدم ها، بیا،
[ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 ] [ ساعت 12 و 46 دقیقه و 19 ثانیه ] [ پریا ] [ نظرات() ]

امان از خدا ...


امــان

از روزهایی که

دلـت از

خدا هم پُــره !

. . .








طبقه بندی: دلنوشته ها،
برچسب ها:امان، روها، خدا، دل، پر،
[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ ساعت 16 و 36 دقیقه و 02 ثانیه ] [ Mr. ALone ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]