تبلیغات
این وبلاگ عنوان ندارد - قدر دانستن

این وبلاگ عنوان ندارد

داناترین شما آدمیان کسیست که چون سقراط بداند که هـیـــــچ نمی داند . .

قدر دانستن


مادرم تعریف میکرد:
 
نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمك‌سنگ مى‌خواباندیم تا كم‌كم شورى بگیره
 
غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملایم چراغ خوراك‌پزى مى‌نشاندیم تا جا بیفته
 
یخ‌كرده و تكیده كنار علاءالدین و والور مى‌نشستیم تا جون‌مون آروم گرم بشه
 
عكسِ یادگارىِ توى دوربین را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستیم تا فیلم به آخر برسه و ظاهر بشه
 
آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌كردیم تا از آب بگذره و كاست بشه و در پخشِ صوت بخونه
 
قلك داشتیم؛ با سكه‌ها حرف مى‌زدیم تا حسابِ اندوخته دست‌مون بیاد
 
حلیم را باید «حلیم» مى‌بودیم تا جمعه‌ى زمستانى فرا برسه و در كام مون بشینه
 
هر روز سر مى‌زدیم به پست‌خانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر كه برسه
 
گوش مى‌خوابوندیم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نیمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛
 
انتظار معنا داشت
دقایق «سرشار» بود
 
هر چیز یك صبورى مى‌خواست ،تا پیش بیاد،
 
تازمانش برسه.تا جا بیفته. تاقوام بیاد: غذا، خرید، تفریح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق
 
"انتظار" مارا قدردان ساخته بود...

حالا فهمیدی چرا این روزها کسی
 قدردان نیست؟





طبقه بندی: مطالب اجتماعی پند آموز،
[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1394 ] [ ساعت 19 و 49 دقیقه و 20 ثانیه ] [ Mr. ALone ] [ نظرات() ]