تبلیغات
این وبلاگ عنوان ندارد - قدیما

این وبلاگ عنوان ندارد

داناترین شما آدمیان کسیست که چون سقراط بداند که هـیـــــچ نمی داند . .

قدیما

چرا اخلاقمون اینطوری شده ..؟
چرا رفتارمون اینطوری شده ..؟

چرا خجالت میکشیم که همو ببوسیم ؟
چرا از بغل کردن هم خجالت میکشیم ؟
چرا احترام و دوست داشتن از یادمون رفته ؟؟

چرا واقعاً ما آدما اینطوری شدیم ..

یادمه کوچیکتر که بودیم و بودن ( بچه ها ) خیلی چیزا فرق  داشت ..
خیلی چیزام طور دیگه ای عادت بود و انجام میشد .

داداشم همش از تنهایی میترسید ،
از تاریکی ،
تنها نمیخوابید به هیچ وجه،

چه برسه به تنها خوابدن تو جای تاریک !

به همون اندازه که شما نمیتونید همین الان ناپدید بشید غیر ممکنه .

در واقع باس بگم برود ..


کسی بدون شب بخیر گفتن نمیخوابید ،
کسی بدون بوسیدن دیگران هم همینطور ،


اصن من ،
من خودم ....
اووووه، دق می دادم همه رو با یکسری کارام ،
کارایی که شاید از اون موقعا تا الان دیگه کسی ازمون ندیده باشه ...
کارایی که اصن کسی با توجه به وضع فعلیمون باورشم نشه که تو خونه ی ما یجور عادت یا یجورایی انگار مثل اصل بود ..

الان که دارم اینا رو میگم دقیقا تو رختخوابم ،
رخت خوابی که یه وجب اونورترش یه کامپیوتره ،
رخت خوابی که بغلش یه میزه واسه این موبایلی که الان دستمه ،
یا بذارید اینطوری توصیفش کنم ،
رخت خوابی که سمت راستش دیگه جایی واسه داداش وسطیه نیست، یه مبله ..
رخت خوابی که سمت چپش دیگه جایی واسه داداش کوچیکه نیست، یه میزه ..
رخت خوابی که دیگه توش کسی کسی رو بغل نمیکنه تا بخوابه ...
رخت خوابی که دیگه توش کسی واسه کسی قصه های خودساخته و تقلبی تعریف نمیکنه ..
قصه هایی که همه میدونستن تقلبیه ، ولی باز گوش میکردن ...

الان هر کسی یه جا خوابیده ،
هر کی توی تخت و اتاق خودش !
در واقع تو تنهاییه خودش ..

 

چرا من که الان دوست دارم برم داداشمو بغل کنمو بخوابم دیگه نمیتونم ...
چرا ؟؟

بیاید شمایی که اینو میخونین و هنوز به این مرحله نرسیدین لااقل اینطور نشین ...





طبقه بندی: دلنوشته ها،
[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ ساعت 01 و 42 دقیقه و 14 ثانیه ] [ Mr. ALone ] [ نظرات() ]